♥ مسیـ ــ ــ ـر  ِ جاودانه ی عشـــــق ♥

" تــــــــــــــو را ... تا عمر دارم ... دوســـــــــــــت دارم "

تو رو دیدمو و دیدم به این زندگی تغییر کرد ...

به عنوان نوشته ام خوب خیره میشم ...عمیق به فکر فرو میرم و دلم میخواد در رابطه باهاش بنویسم و بگم که چقدر وجودت جاهای خالی زندگی مو پر کرد اصلا انگار خدا تو رو برای من فرستاد تا جبران ِ همه چیزهایی که نداشتم باشی اومدنت به زندگیم نگاهمو خیلی تغییر داد ...باعث شد چشمم رو روی خیلی از بدی ها ببندم و در برابر مشکلات گاهی لبخند بزنم و سکوت کنم و بسژارم همه چی رو به خدایی که انقدر دنیا رو زیبا افرید...انگاری تو عزیزدلم به تنهایی کل ِ زندگی منو به دوش می کشی بدون اینکه لحظه ای خسته بشی ..لحظه ای از عشقت کم بزاری ...تازه بخاطر ِ داشتن این مسئولیتت خیلیم شاد و آرومی ....

مثل ِ پی ام امشبت که چندین بار تو ذهنم مرورش کردم که نوشته بودی: شیوا ی خودم با وجودت آرامش رو از نزدیک لمس می کنم و با داشتن توست که میدونم و مطمئنم صاحب ِ همه چیز می شم....

بر می گردم به عقب !! درست چند ساعت ِ پیش که ناخواسته همدیگه رو ناراحت کردیم ..اونم سر ِ اینکه شما میخواستی برام یه چیز گرون قیمت بخری و منم مدام می گفتم نه ! خلاصه یکم از هم دلگیر شدیم گفتی کاش پول داشتم ..کاش به جای اینکه بخوام دکترا بگیرم و موهام یکی یکی سفید بشن از اول ِ جوونی می رفتم سر کار ! اون وقت بود که با خیال راحت برات همه چی می خریدم ...

                                        

اینا رو گفتی و گفتی ...گذاشتم حرفات تموم بشه تا کمی ذهنت آروم بگیره ... بهت گفتم : احسانم من عاشق این زندگیم که الان باهات دارم ..همین نداشتنا ... همین تلاش کردنا برای ساختن آینده ی قشنگتر ... همین که می بینم چطور رشد می کنی و اوج می گیری و منم تو تمامی ِ لحظاتش کنارت هستم احساس غرور می کنم دلم میخواد زندگی رو خودمون بسازیم در کنار هم دست تو دست ِ هم ! اون کادو رو بذار وقتی اولین حقوقتو گرفتی بخر ... انقدر روزای باهم بودن داریم ..انقدر مناسباتای ناب داریم که بخوایم هر لحظه همدیگرو شاد کنیم... خوشحالم که تونستم ذره ای ارامش و اون اطمینان رو بازم مهمون دلت بکنم...

+من عاشق ِ مردیم... که با وجود اینکه صدامو هر روز چندین بار می شنوه اما بازم زنگ میزنه به گوشیمو میگه شیوا زود بیا نت کارت دارم ...منم بدون ِ هیچ وقفه ای خودمو می رسونم پای نت میگم احسانم چی شده ؟؟ با لبخند ِ همیشگیش که می میرم براش ! میگه هیچی دلم برای صداتو نگاهت تنگ شده بود میدونم داشتی درس میخوندی اما ببخش دل ِ دیگه نمی فهمه خانومم درس داره ....

 

+ هنوز قسمت نشده برم عزاداری امام حسین !! ما عشقمون رو از امام حسین داریم...تو این شبای عزیز منو عزیزدلمم از یاد نبرین ..به یادتون هستم. عزاداری هاتون قبول ...
نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو "
یکشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۱

با تو فردامو پیدا کردم ...

این روزها عشق بیش از پیش در جانمان رخنه کرده ...هنوز دلیل اینهمه دلدادگی را بعد از دو سال و نیم نمی دونم ... تو این روزا نه دچار ِ روزمرگی میشم و نه خسته ! هنوزم با به لرزه در اومدن گوشیم سریع به اولین جای خلوت و دنج میرم تا تمام ِ عشقمو از پشت همین خطوط نثارت کنم هر چند که این مکالمه خیلی کوتاه باشه اما برای ما میشه شروع ِ یه روز ِ عاشقانه ... تو همون ثانیه های اول خیلی خوب از درون دلم با خبر میشی و می گی نبینم خانومم ناراحت باشه ها ...و تو طول ِ روز بارها بازم اسم قشنگت روی گوشیم می افته وتا صدای خنده هامو نشنونی قطع نمی کنی ...هنوزم با شنیدن اسمت گل از گلم میشکفه و دوستان میگن دوباره اسم احسان اومد نیش شیوا باز شد : دی یا شما که سر کلاسی و میری تو روزای قشنگمون و استادتون متوجه میشه و میگه به خانومت فکر می کنی ! نیستی  آقا احسان !!

لحظه هایی می رسه که تو چشمات نگاه می کنم و مدام از مهربونیات می گم ...میگم چرا این مهربونیت حد نداره ...روز به روزم بیشتر میشه... میگی شیوا بخدا من مهربونی می بینم که مهربونی می کنم اما لحظه ای که با خودم خلوت می کنم ..می بینم نه ! جنس مهربونی شما با من خیلی فرق داره ...حداقل روح ِ بزرگی ندارم که خیلی راحت بگذرم ..ببخشم و صبوری کنم اما شما همه ی اینا رو باهم داری ... از خیلی چیزات می گذری تا منو شاد کنی وقتی بهم میگی ...خانوم ِ من باید از همه چیز بهترین داشته باشه باید همیشه تو اسایش و رفاه باشه حتی از راه ِ دور!! دلم برات ضعف میره ... وقتایی که به مامان از من و دوست داشتنم میگی و مامان هر لحظه برای دوام عشقمون دعا می کنن روزگارم خوشتر میشه می بینم دعای عزیزامون پشت سرمون هست ....

این روزا با اینکه خیلی ارومم...اما از یه طرف برای دیدنت بی تاب و قرارم ...کاش به دلم دیرتر خبر ِ اومدنت رو می دادم نمیدونم چطوری میخواد این ۳ ماه و ۲۰ روز رو طاقت بیاره و کمتر بی تابی کنه ...کاش روزای اخراسفند زودتر برسن تا چشم و دلم با دیدنت تو یه فصل ِ دیگه ای جز بهار روشن بشن ...

خوشحالم که روزای عمرم با بودن در کنارتو عزیزترینم حتی از پشت این صفحات مجازی می گذره ... من در کنار تو و با عشق تو فرداهامو پیدا می کنم و اینده رو می سازم ..بدون تو و عشقت زندگی به این قشنگی نبود ... تویی بهانه ی نفس کشیدنم ....

+ با وجود کلی درس و مشق ! دلم نیومد این روزامونو ثبت نکنم ...الان دختر خوبی میشم و میرم سراغ درسام :))

نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو "
پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۱

زندگی با عشق زیباست ...

این روزا عجیب با خاطراتمون زندگی می کنیم ...گاهی با بغض و آه از ته دل ! گاهی با خنده های بلند و عمیق ... وقتی از لحظه به لحظه ی خوش روزامون میگیم و این گذر ِ شیرین عمری که با هم داشتیم ...عاشقتر می شیم ..وقتی از روزای سخت هند برات تعریف می کنم ...که چقدر پا به پات روی دلم غم نشست ...اشک ریختم ..دعا کردم ...نذر کردم و گاهیم نا امید شدم اما بازم خدا دستامونو گرفت و همراهمون اومد ....

دیشب کلی از این خاطرات می گفتیم ..از لحظه هایی که خلاف تصورم شما خیلی خوب یادت بود ... مثلا زمانی که نمره های ترم ۳ رو گرفته بودی و دقیقا کجا بودی که بهم زنگ زدی .. یا بدترین شبی که تو هند داشتیم و شما دقیقا به چیزی که تو ذهن ِ من بود اشاره کردی ... گفتیم و گفتیم و یه جاهایی بغضای من تبدیل به اشک شد و صدای لرزونم ...که خوب میدونم بیشترش از شادی بود... مثل اون لحظه ای که خبر قبولی تو بهم  دادی درست نیمه ی شعبان ..روبه روی حرم امام رضا ...

همیشه مرور ِ این خاطرات حال ِ خوشی بهمون میده ... انگاری بیشتر قدر می دونیم روزایی که آرامش داریم  وشادیم ! و شاید تنها دغدغه مون اوضاع ِ مالی باشه نه چیز دیگه !! اما همین دغدغه ها رو دوست دارم ..همین حساب و کتابا که چطوری و کی می تونیم تا ابد برای همین بشیم ... وقتی تلاشتو می بینم دلم گرم میشه ... و میگم زندگی فقط با عشق زیباست همین و بس !!

                                              

عکسایی که تو عروسی گرفتمو بهت نشون میدم کلی برام ذوق می کنی.. مامان میاد تو اتاقم شما می فهمی و بیشتر قربون صدقه ام میری و می دونی که نمی تونم جواب بدم ..از این کارت کلی حرصم می گیره و مدام زیر لب میگم صبر کن احسان جان مامان الان میره ... اون وقت بهت می گم ...! هر چند که خودمم از این کارا زیاد می کردم ...مثل وقتایی که ایران بودی و کنار ِ مامان ! مدام قربون صدقه ات می رفتم و می بوسیدمت !شما نمی تونستی چیزی بگی فقط میگفتی مرسی عزیزم یکی طلبت ... و من بیشتر این کارو می کردم حالا گهی پشت به زین و گهی زین به پشت :)

برای این روزام از خودم راضیم که تونستم با عشقم به روزای دلگیر و دلتنگ پاییز چیره بشم ... نذاشتم پاییز دلمم پاییزی کنه ... هر چند که خیلی سخته نبودنت ... اما روزا رو گذروندیم و از نیمه ی پاییزم عبور کردیم ... همیشه گفتم دلم با تو بهاریه ..سبز ِ سبز ... هر جا که میرم با یادت و خاطرات زندگی می کنم و منتظر می مونم تا بازم از راه برسی و دنیامو زیباتر از اینی که هست کنی عزیزترینم ...دوستت دارم.

+ فردا با بابا میخوام برم انقلاب کتاب بخرم ... می دونم برای ارشد خیلی دیر دارم شروع می کنم اما بازم همه ی تلاشمو می کنم ... خیلی کمتر میام نت اما کنارتون هستم ..برام دعا کنین.

خدا را ، در قلب ِ کسانی دیدم ،

که بدون ِ هیچ انتظاری مهربانند ...!!
نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو "
شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۱

روزای خوب و بد ِ سفر ....

بعد از ۴ روز دل درد و بیمار بودن و نگاه ِ پر از غم شما عزیزدلم که مدام می گفتی دلم برات خیلی تنگ میشه کاش زودتر برگردین ...بلاخره تونستم بار ِ سفر رو ببندمو و راهی سفر بشیم ... شکر عروسی ِ خیلی خوبی بود خیلی خوش گذشت ...هر چند که گریه های من تو بغل دختر خاله ام تمومی نداشت و نمی دونم چرا انقدر پا به پاش اشک ریختم ..شاید یاد ِ خودم می افتادم که قراره یه روزی اینجوری از خانواده دل بکنم و دستمو تو دستای یارم بزارم و راهی خونه ی بخت بشم ... هر چند که لحظات خیلی سختی بود اما در مقابل اون همه شادی و پایکوبی غم ِ کمی رو دلم گذاشت .... و حسابی سعی کردیم عروسی ِ خوبی از آب در بیاد که همون جورم شد و فقط پاهای تاول زده اش برامون موند :)

اما فردای پاتختی یکی از خانومای میان سال ِ فامیل فوت شد ..خانوم ِ خیلی خوبی بود آزارش تا حالا به کسی نرسیده بود و بیمارش دو ماه طول نکشید ...دیدن اون همه اشک و آه و ناله ی فرزنداش واقعا دل هر کسی رو به درد می اورد ..اون روز حتی اسمونم گریه می کرد .... شاید منم تمام ِ دلتنگیامو تو اون روز با گریه  ی اسمون و دخترای اون خانوم گره زدم و خودمو حسابی خالی کردم ... زیر همون بارون ِ پاییزی از خدا خواستم همه ی پدر مادرا رو برای بچه ها حفظ کنه ... غم از دست دادن ِ عزیزان خیلی سخته ....

تو این روزای سفر وقتی بهم زنگ میزدی همیشه با صدای گرم و مهربونت منو وادار می کردی که صدای گوشیمو کم کنم مثل ِ همیشه ..اما خب گاهی اطرافیانم از جمله خاله متوجه می شد و می گفت این صدای ِ احسان ِ که برات اینجوری ذوق می کنه ؟ حالا من بودمو لپای گل انداخته .... و خاله که همیشه کلی سر به سرم میزاره ...

                                                         

چند شب پیش خواب خانواده ی احسانمو دیدم ..خواب ِ خیلی قشنگی بود اومده بودن خونمون ..درست فردا شبش مامان ِ احسانیمم انگار ادامه ی خواب ِ منو دیده بودن ..برام خیلی عجیب و جالب بود ... دلم میخواد به فال ِ نیک بگیرمش .

گاهی اوقات انتظار ِ خیلی چیزا رو اصلا نداریم ...اما یهو می فهمیم که گره ای از کارمون باز شده اون وقته که فقط هر دومون سکوت می کنیم و باهم خدا رو شکر می کنیم و ازش بخاطر این همه لطف و مهربونی ممنون میشم ...خدایا شکرت .... 

+ لاله جانم ...خیلی خوشحالم که برگشتی عزیزدلم به خونه ی پر از مهرت ..جات خیلی خالی بود ..الهی همیشه برقرار و پایدار باشی و عاشق.

++ الهام عزیزم ...همین الان که پست خواستگاری تو خوندم بی نهایت برات شاد شدم ...الهی خیلی زود پیوند اسمونی تونم باهم ببندین عزیزدلم. این ارزومه.

+++دوستای نازم ...خیلی دلم براتون تنگ شده بود ..مرسی از تمامی دوستای عزیزی که هنوزم منو از یاد نبردن و همراهم هستن ..دوستتون دارم .

عزیزدلم ...یه امیدی بازم تو دلم زنده شده ... حتی فکر کردن بهش که قراره تا چند ماه ِ دیگه ببینمت لمست کنم منو از خودم بی خود می کنه ...خیلی میخوامت .

نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو "
چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۱

چقدر بد ِ تا وقتی سالمم قدر ِ تن ِ سالممو نمی دونم اما تو این چند روز فقط از خدا چیزی جز سلامتیم نخواستم ..روزای بدی رو داشتم و دارم ...از دل درد و معده درد شدید دیگه هیچ رمق و توانی برام نمونده ...هر کسی چشمامو می بینه میگه مریضی ؟!!

مدام چشمام خیس میشن اما نمی خوام بیشتر از این اطرافیانم رو ازار بدم ...سعی می کنم نشون ندم که بازم چقدر دلم درد می کنه بیچاره بابا که چند شب پیش تا خود ِ صبح بالای سرم بیدار موند و نخوابید تا آخر که دیگه رفتم زیر سرم ... احسان ِ عزیزمم که می تونم نگرانی رو از تو نگاهش بخونم و اینکه چقدر ناراحته که ازم دوره ...

پس فردا می ریم شهرستان عروسی دختر خاله ام ..همین دختر خاله رو دارم ..میخواستم براش سنگ ِ تموم بذارم اما اصلا حس  جمع کردن ِ لباسامم ندارم با این صورت ِ  رنگ پریده و چشمای گود رفته ام :(

اما گاهی تو این مواقع یه حرفایی می شنوی که برای یه لحظه ی هر چند کوتاه تمام ِ دردات از یادت میرن ...حتی شده در حد ِ یه خط پی ام ..که عشقت بنویسه " از خدا هر لحظه ممنونم که تو رو به من داده شیوای خودم "

تبریک نوشت : یکتای عزیزم پیوند اسمونیتون پیشاپیش بهت تبریک می گم عروس نازم ..ببخش که نیستم تا برات پست جداگانه بزارم و دعاهامو بدرقه ی زندگی عاشقانه ات کنم ...الهی در کنار میلاد ِ زندگیت خوشبخترین بشی یکتام .

دوستای نازم ...تا یک هفته نیستم ..خیلی مراقب خودتون باشین تا از این انفولانزای عفونی ِ لعنتی ! نگیرین ..دوستتون دارم. برام دعا کنین ...این چند روز مرگ و به چشم دیدم !

عاشقانه می خوامت عزیزدلم .

 

نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو "
دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۱

چی تو چشماته که تو رو انقدر عزیز می کنه ...

قراره چند روزی خانوم ِ خونه بشم ..مامان داره میره کمک خاله ام برای عروسی و این حرفا ..هفته ی دیگه ام ما با بابا میریم ..تو این چند روز حسابی باید بشورم و بپزم و از همه بدتر با تو عزیزدلم کمتر می تونم صحبت کنم ولی تجربه ی خوب خونه داری برام میشه تا بهتر یاد بگیرم ...

دیشب داشتیم باهم کاناپه برای خونمون انتخاب می کردیم چقدر خوبه که انقدر سلیقه هامون شبیه به همه ...خونه ای که معلوم نیست کی زندگی عاشقانمونو شروع کنیم اما بازم این کار برای هردومون خیلی لذت بخش بود و باعث شد کمی از همه چیز فاصله بگیریمو به روزای قشنگی که شاید یکم دور دست تر باشن فکر کنیم ...

ازت خواستم بهم وب بدی تا ببینمت ...زمانی که وبت روشن شد وقتی چشماتو دیدم ..نتونستم جلوی اشکامو بگیرم فقط نگاهت می کردم نمیدونم این چشمات چی دارن که هر بار با دیدنشون دلم می لرزه و عاشقتر میشم... از خدا زیر بارون خواستم تا زودتر ببینمت نمیدونستم تا این حد دلم برات تنگ شده ...میگی شیوای خودم چرا مث ِ ابر بهار اشک میریزی ... میگم احسان نمی تونم بهت نگاه کنم یاد ِ روزایی می افتم که دستام تو دستات بود انقدر نگاهت می کردم اما الان که ندارمت میخوام بمیرم واسه همینه خیلی اوقات ازت نمی خوام بهم وب بدی ...

دیشب کلی باهم صحبت کردیم و خندیدم ساعت ۸ بود رفتی بخوابی ..ساعت ۱۰ دیدم زنگ زدی کلی تعجب کردم که چرا الان زنگ زدی و نخوابیدی ...بهت می گم چی شده ؟ میگی شیوا خوابم نبرد گفتم شاید بوسه ی تو کارساز باشه و اروم بشم و خوابم ببره ...کلی سر مست می شم از این حرفت و تو دلم برات ذوق می کنم ...که این عشق بین ما چیکار می کنه !!!

                                        

تو دانشگاه با بچه ها بحث ِ مادر شوهر شد ...یه چیزایی تعریف می کردن که خیلی هضمش سخته ... درسته که من هنوز عروسی رسمی خانواده ی احسانی نشدم اما خب از همین الانشم معلومه چه طوریم ... دوستم میگه شیوا بزار عروس بشی اون وقت می بینی دنیا دست کیه و چه خبره ! نمیدونم چرا این حرف منو نمی ترسونه ...اذیت نمیکنه انگار خیلی مطمئنم ... شب موقعی که دارم برای احسانم تعریف می کنم یهو مامان جان زنگ میزنن و می گن شیوا جون خوبی دلم برای صدات تنگ شده بود ...تو اون لحظه بود که یه لبخند زدمو گفتم پس حق داشتم انقدر دلم قرص باشه ...

+ دوستای عزیزم عیدتون مباررررررررک .

خاطره ها را رشوه میدهم

به روزهایم ...

تا از بی تو بودن

صدایشان در نیاید !!!

عاشقتم احسانم...

نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو "
پنجشنبه ۴ آبان ۱۳۹۱

خط خطی هایی در خلوت خویش ...

نمی دانم این روزها دنیا ناسازگار شده ...یا من سر ناسازگاری با دنیا دارم ...

امتحان ِ صبوری سخت شده یا من درس  ِ عاشقی را هنوز نیاموختم ...

می گویند زن که باشی باید چشمانت را ببندی و بگذری چشمهایم را می بندم اما گاهی نمی توانم بگذرم علتش چیست؟؟ ...لطافت و بخشش زنانه ندارم ؟؟؟

می گوید این روزها با او نامهربان شده ام و از شدت علاقه کاسته ام ... منو کم شدن ِ علاقه ؟؟؟ منو نامهربانی آن هم با او .. ؟؟ با کسی که به عشقش نفس می کشم و زندگی را با نام ِ او معنا می کنم ...

حال چه شده که اینگونه شده ام ؟؟ از همه جا رانده و مانده ... نمی توانم آنگونه که باید عشق بورزم و عاشقی کنم حتی انگار اشکهایم با من قهرند ...مثل ِ همیشه همراهم نیستند فقط به چند قطره بسنده می کنند و نمی گذارند خالی شوم ...

من آدمی نیستم که روزهای ِ عاشقانه ام مبدل به روهای سرد و یکنواخت شوند هر چند که با وجود ِ عزیزش هیچ وقت اینگونه نخواهد شد...اما باید عشق بورزم باید جوابگوی آن همه دوستت دارم ها باشم حتی اگه لحظه ای از او دلگیر شوم ....

 بر آنم تا خود را از نو برای عاشقی بسازم ...برای لحظات ناب تازه ی تازه شوم ... چشمهایم را به روی زیبایی های دنیا با او باز کنم ...

من نخواهم گذاشت روزهای غریب ِ پاییز بر من چیره شوند ... همانطور که نخواهم گذاشت او لحظه ای احساس کند که کمتر دوستش دارم و در این روزهای پر از مشغله اش او را تنها گذاشتم ...تو نیز مهربانم دستهایم را رها نکن ... تا باهم در این ره ناهموار قدم برداریم....

عاشقی را از سر می گیرم .... و او را بیشتر از پیش دوست خواهم داشت ....

 

نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو "
دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۱