♥ مسیـ ــ ــ ـر  ِ جاودانه ی عشـــــق ♥

" تــــــــــــــو را ... تا عمر دارم ... دوســـــــــــــت دارم "

چهارمين يلداي ما

گیرم که یلدا هم بیاید.
شبی هم به درازا بکشد.
برفی هم ببارد.
سفره ای هم چیده شود.
اناری هم باشد.
و دیوان حافظی هم.
چه یلدایی؟
چه برفی؟
چه فالی؟
بی تو اینجا همه شب یلداست.
همه شب سرد است.
همه شب فال مرا می گیرد،
یاد تو.



با يه حساب سر انگشتي سال هاي نبودنت رو مي شمارم ... اين 4 مين يلدايي هست كه ندارمت .... كه كنارم نيستي تا اون رويايي رو كه امروز 8 صبح برام با عشق گفتي محقق كني .... اينكه روزي برسه كه شب يلدا تو آغوشت باشم .... كه دونه هاي قرمز و آبدار انار رو خودت تو دهنم بزاري و ...كلي حرفاي ديگه ....


تك تك اين سالهايي كه كنار هم نبوديم يادم مونده .... حس مي كنم دنيا به ما بدهكاره .... اينهمه تنهايي و دوري رو ... بايد جبران بشه .... بايد برسن اون روز و شب هايي كه كنار هم باشيم .... كه با بغض نگذره ... كه همش غصه ام تنهايي شما نباشه ...


+ سركارم و با ويروس سرماخوردگي دست و پنجه نرم مي كنم... حس ميكنم خيلي درهم نوشتم ... بخشين


++ در آغاز زمستان هرگز زمستاني مباد ، بهار آرزوهايتان .... يلداتون پر از عشق و مهر ....


+++ عزيزدلم 4مين يلداي باهم بودنمون مباررررك .... الهي برسه يلدايي كه كنارهم باشيم مرد ِ خوبم...



نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو "
شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۲

لحظاتي از جنس پاييز ...پر از دلتنگي


من از تمام آسمان يک باران مي خواهم ...

و از تمام زمين ، يک خيابان را ...

و از تمام تــــو ، يک دست

که قفل شده در دست مـــن !!



حال اين روزهايم کمي متفاوت است با سال هاي قبل .... اين روزها تو عزيزدل عجيب دلتنگ مي شوي ... محال است در هر صحبتي چندين بار نگويي که آخ چقدر دلم برايت تنگ است و من بغض نکنم ...


مثل وقتي که آرام زمزمه کردي ... از وقتي کمتر صدايت را مي شنوم بيشتر احساس غربت مي کنم ... بيشتر تنهايي بر من غلبه مي کند ... با اين حرفت انگار دنيا بر سرم آوار شد ... دلتنگتر شدم ... بيشتر از هر زمان ِ ديگري....


دلم تنگ است براي صحبت هاي طولاني ... بدون خستگي .... ساعتها يک ريز حرف زدن و خنديدن و شيطنت کردن ... آن زماني که نه شما تز و ارائه داشتي و نه من چشمهاي قرمز و خسته ....


+ عزيزتر از جانم ... تو را تا ابد عاشقم ....


++ پاييز ثانيه به ثانيه مي گذرد ... يادتان نرود اينجا کسي هست که به اندازه ي تمام برفها و باران هاي نيامده برايتان آرزوهاي خوب دارد ....


+++ قالب قبليم پريد :( اين قالب قشنگه عايا ؟؟



نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو "
دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲

برف ...

اولين برف پاييزي ... 8 صبح ...


تو اين برف شديد ... هر جا كه رسيدم عكس انداختم ... تو عكس پاييني سمت چپ امامزاده صالح يكم پيداست

روز ِ برفي تون پر از آرامش ....

تبريك نوشت : پري مهربونم ...دوست ماهم 14 اذر سالروز تولدت رو بهت تبريك ميگم .... الهي در كنار همسرت خوبت هميشه خوشبخت باشي گل من ... بهترين ها رو برات ارزو ميكنم .


نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو "
پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲

هوای ِ تو ...

 هوایت را به سمت من کج کن ...

این روزها بدجور نفس تنگی گرفتم ....

می گویند هوا آلوده ست ....

هوایی که تو در آن نباشی ...

آلوده ست ...

مثل هوای این روزهای من ...

مثل دلتنگی هایی که نمی گذارم این روزها

کسی از آن با خبر شود ...

فقط گهگاهی هنگام عبور از خیابان های آشنای ولیعصر و تجریش ....

گوشه ی چشمانم خیس می شوند ...

اشکهایم را پاک میکنم و دوباره

دست در جیبم میکنم و بقیه راه را

به تنهایی طی می کنم ...

باید دلم بفهمد ...که حالا حالاها تنهاست ...

حق ندارد بی قراری کند ...باید تاب بیاورد ...

تا پاییز و زمستان و بهار رد شوند ...

آن وقت شاید وقتش برسد ....

دلکم طاقت بیار ...


++ امشب برامون یه جوری خاص بود ... 20 دقیقه حرف زدیم ... اما کلی می ارزید ....

9-9- 92 بهم قول دادیم ... از راه دور انگشت کوچیکه ی دستمون رو تکون دادیم که یعنی ...قول ِ قول !

دلم خواست اینجا ثبتش کنم ... تا هر دو یادمون بمونه .... اینم یکی دیگه از قولای قشنگ زندگیمونه ...

اهان یه چیز دیگه ... امروز رفتی یه شهر دیگه و برام یه کادوی خوشگل بعنوان سوغاتی گرفته بودی ...

خیلی حس خوبی داشت وقتی که تو اون سفر ِ چند ساعته به یادم بودی ....


+++ اصلا قصد نوشتن نداشتم ..نمیدونم چی شد که اینها رو نوشتم !!!


نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو "
شنبه ۹ آذر ۱۳۹۲

امان از بوی پاییز ....

امان از این بوی پاییز و آسمان ابری ...

که آدم نه خودش میداند دردش چیست و نه کس ِ دیگر ...

فقط میداند که هر چه هوا سردتر می شود ....

دلش آغوش گرم بیشتر می خواهد ...



امروز من بودم و یک هوای بارانی ِ مطلوب ... در امتداد برگ ریزان خیابون ولیعصر ... دلم خواست پیاده گز کنم تا محل ِ کار ... اشکام با نم نم بارون صورتمو نوازش میدادن ... بدون توجه به اطرافم بغض ِ منم مثل آسمون ِ امروز ترکید .... بی اختیار اشک ریختم و حس کردم که چقدر دلتنگم ... تو جمعه ی پاییزی ... چقدر مدام حسم رو سرکوب کرده بودم تو این چند وقت... و حالا ، اینطور شکستم .... عجیب چسبید ....

+ دوشنبه با کلی استرس رفتم برای مصاحبه .. جواب قطعی تو این هفته میاد .... بازم محتاجم به دعاتون ....

++ دوستای گلم واقعا شرمنده ام ... اصلا نمی رسم کامنتاتونو جواب بدم ... می بینید که جمعه ام گاهی اوقات سرکارم .... ولی همه رو میخونم و از حالتون با خبرم .... پاییزتون رنگی ...

+++ عزیزترینم ... کی برسه که تو این هوای دو نفره باهم قدم بزنیم و خبری از دل ِ تنگ نباشه ... دوستت دارم ... بخاطر همه ی مهربونیات ... ازت ممنونم ....


نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو "
جمعه ۱ آذر ۱۳۹۲