خط خطی هایی در خلوت خویش ...
امتحان ِ صبوری سخت شده یا من درس ِ عاشقی را هنوز نیاموختم ...
می گویند زن که باشی باید چشمانت را ببندی و بگذری چشمهایم را می بندم اما گاهی نمی توانم بگذرم علتش چیست؟؟ ...لطافت و بخشش زنانه ندارم ؟؟؟
می گوید این روزها با او نامهربان شده ام و از شدت علاقه کاسته ام ... منو کم شدن ِ علاقه ؟؟؟ منو نامهربانی آن هم با او .. ؟؟ با کسی که به عشقش نفس می کشم و زندگی را با نام ِ او معنا می کنم ...
حال چه شده که اینگونه شده ام ؟؟ از همه جا رانده و مانده ... نمی توانم آنگونه که باید عشق بورزم و عاشقی کنم حتی انگار اشکهایم با من قهرند ...مثل ِ همیشه همراهم نیستند فقط به چند قطره بسنده می کنند و نمی گذارند خالی شوم ...
من آدمی نیستم که روزهای ِ عاشقانه ام مبدل به روهای سرد و یکنواخت شوند هر چند که با وجود ِ عزیزش هیچ وقت اینگونه نخواهد شد...اما باید عشق بورزم باید جوابگوی آن همه دوستت دارم ها باشم حتی اگه لحظه ای از او دلگیر شوم ....
بر آنم تا خود را از نو برای عاشقی بسازم ...برای لحظات ناب تازه ی تازه شوم ... چشمهایم را به روی زیبایی های دنیا با او باز کنم ...
من نخواهم گذاشت روزهای غریب ِ پاییز بر من چیره شوند ... همانطور که نخواهم گذاشت او لحظه ای احساس کند که کمتر دوستش دارم و در این روزهای پر از مشغله اش او را تنها گذاشتم ...تو نیز مهربانم دستهایم را رها نکن ... تا باهم در این ره ناهموار قدم برداریم....
عاشقی را از سر می گیرم .... و او را بیشتر از پیش دوست خواهم داشت ....
