چی تو چشماته که تو رو انقدر عزیز می کنه ...
دیشب داشتیم باهم کاناپه برای خونمون انتخاب می کردیم چقدر خوبه که انقدر سلیقه هامون شبیه به همه ...خونه ای که معلوم نیست کی زندگی عاشقانمونو شروع کنیم اما بازم این کار برای هردومون خیلی لذت بخش بود و باعث شد کمی از همه چیز فاصله بگیریمو به روزای قشنگی که شاید یکم دور دست تر باشن فکر کنیم ...
ازت خواستم بهم وب بدی تا ببینمت ...زمانی که وبت روشن شد وقتی چشماتو دیدم ..نتونستم جلوی اشکامو بگیرم فقط نگاهت می کردم نمیدونم این چشمات چی دارن که هر بار با دیدنشون دلم می لرزه و عاشقتر میشم... از خدا زیر بارون خواستم تا زودتر ببینمت نمیدونستم تا این حد دلم برات تنگ شده ...میگی شیوای خودم چرا مث ِ ابر بهار اشک میریزی ... میگم احسان نمی تونم بهت نگاه کنم یاد ِ روزایی می افتم که دستام تو دستات بود انقدر نگاهت می کردم اما الان که ندارمت میخوام بمیرم واسه همینه خیلی اوقات ازت نمی خوام بهم وب بدی ...
دیشب کلی باهم صحبت کردیم و خندیدم ساعت ۸ بود رفتی بخوابی ..ساعت ۱۰ دیدم زنگ زدی کلی تعجب کردم که چرا الان زنگ زدی و نخوابیدی ...بهت می گم چی شده ؟ میگی شیوا خوابم نبرد گفتم شاید بوسه ی تو کارساز باشه و اروم بشم و خوابم ببره ...کلی سر مست می شم از این حرفت و تو دلم برات ذوق می کنم ...که این عشق بین ما چیکار می کنه !!!
تو دانشگاه با بچه ها بحث ِ مادر شوهر شد ...یه چیزایی تعریف می کردن که خیلی هضمش سخته ... درسته که من هنوز عروسی رسمی خانواده ی احسانی نشدم اما خب از همین الانشم معلومه چه طوریم ... دوستم میگه شیوا بزار عروس بشی اون وقت می بینی دنیا دست کیه و چه خبره ! نمیدونم چرا این حرف منو نمی ترسونه ...اذیت نمیکنه انگار خیلی مطمئنم ... شب موقعی که دارم برای احسانم تعریف می کنم یهو مامان جان زنگ میزنن و می گن شیوا جون خوبی دلم برای صدات تنگ شده بود ...تو اون لحظه بود که یه لبخند زدمو گفتم پس حق داشتم انقدر دلم قرص باشه ...
+ دوستای عزیزم عیدتون مباررررررررک .
خاطره ها را رشوه میدهم
به روزهایم ...
تا از بی تو بودن
صدایشان در نیاید !!!
عاشقتم احسانم...