اون گوشه از قلبم که مال ِ هیچکس نیست ....
خدا میدونه تو این مدت چند بار اشک ریختم ..بغض کردم تلخی کردم ...اما شرایط جوری نبود که کنار هم باشیم و مهمترینش امتحانای شماست ....که دو هفته دیگه داری و سخت باید بخونی ....
این جنس دوری ...دلتنگی عجیب فرق کرده با روزای دوستی ..باروزایی که 365 روز رو تحمل می کردیم ....این بار خدا تو رو اون گوشه از قلبم گذاشته ...امن ، محفوظ ... با محبت بیشتر ...الحق که اون خطبه ی عقد این مهر و محبت رو خیلی بشتر کرده و شده یه پیوند ناگسستنی ....
تو این مدت که ننوشتم کلی اتفاق برامون افتاده ...که هیج جا ثبتشون نکردم ...و مهمترینش این بود که دقیقه دو هفته بعد از عقدمون خونه خریدیم ..یه خونه نقلی تو یه جای خوب تهران خداروشکرررر ...این بزرترین دغدغه ی ما بود که به لطف خدا و یاری خانواده ها حل شد ....
امروز با بابات رفتین شیرالاتشو خریدین که عوض کنیم ...مدام میگفتی شیوا انقدر قشنگن ...انقدر ذوق داریم برا هر گوشه از خونه .... الهی همه جوونا خونه دار بشن ....
هفته ی دیگه قرار بود اولین مسافرتم باهات باشه و بریم شهر و دیارتون ... که با اصرار خانواده ات ...خانواده خودمم میان و نقشه هامون نقشه بر آب شد : دییییی این شد که من با خانواده م میام شهرتون تو 3 روز تعطلیلی عید فطر .... هر چند خیلی دوست داشتم تنهایی می اومدم ولی به قول شما وقت زیااااده ....
بلاخره بعد از 24 روز می بینمت ...دلم ضعف میره برات و از من بدتر مامانم ...مدام میگه زنگ بزن به احسان بگو بیاد دلمون پوسید : دی
کلی حرف دارم ..باید بیام از روزای عقد بنویسم از لحظات قشنگمون تا ثبت بشه ...البته اگه بلاگفا قورتششششششش نده 
مرسی که هنوزم هستین ..بیادتون هستم ..امشب دعامون کنین ....
عشق مهربونممم ...خیلی دوستت دارم ..لحظات رو برای دیدنت میشمارم ....
