♥ مسیـ ــ ــ ـر  ِ جاودانه ی عشـــــق ♥

" تــــــــــــــو را ... تا عمر دارم ... دوســـــــــــــت دارم "

هوا ، هواي عاشقيست ...

سرکار آرايشمو کردم ..خودمو يکم تيره تر از هميشه کردم .... خط چشم خوشگل کشيدم .... رژ بنفش پر رنگ زدم با لاک بنفش ....دلم ميخواست خيلي زود مي رسيديم ...دل تو دلم نبود ...تو راه لحظه ايي خوابم نبرد ...مني که هميشه تو مسافرتا خوابم ....پلکام ثانيه يي روي هم نيومدن ... ساعت 8 شب رسيديدم ... سر راه يه کيک شکلاتي خوشگل خريديم و به عشقم زنگ زدم بيا دم در :))

جلوي همه دم در بغلت کردم بوسيدمت و شما مث هميشه ميگفتي چه خوشگل شدي ... خاله اتم اومد ... محکم منو بغل کردن و ميگفتن چقدر تو ماهي دختر چقدر صورتت نمک داره و من کلي خجالت مي کشيدم ...

مامان گفتن شيوا يکم تيره شدي سوختي تو افتاب ...يهو شما برگشتي گفتي نههه پنککش فرق داره اين دفعه ...همه ترکيدن از خنده خخخخخخ

ميز افطاري رو برامون چيده بوديد افطار کرديم ...مامان بزرگت اومد ...مث هميشه برام کلي دعا خوندن و تو صورتم فوت کردن و مدام ميگفتن چه عروس نازي داريم ما ...

بعد از افطاري باهم رفتيم بيرون يه دوري بزنيم ... تو راهرو سريع بغلم کردي و يه اخييييش گفتي که دلتنگيت رفع شد ... تو راه اهنگاي هايده گذاشتيم و از اونجا ک من همه رو حفظ بودم برات ميخوندم ....

یه امشب شب عشقه همین امشبو داریم
چرا قصه دردو واسه فردا نذاریم
یه امشب شب عشقه همین امشبو داریم
چرا قصه دردو واسه فردا نذاریم
عزیزان همه با هم بخونیم که امشب شب عشقه
که امشب شب عشقه
بخندیم و بخونیم بدونیم که امشب شب عشقه
که امشب شب عشقه ....

شما کلي ذوقمو مي کردي که حتي اهنگاي هايده م حفظم : ديييي تو تمام مسير دستم تو دستات بود ...تمام ريه م پر شده بود از هواي خوب شهرتون ... مخصوصا هواي عاشقي با تو عزيزترينم ....

ازونجا که برگشتيم داييت اينا و خاله ات اينا اومده بودن ديدن منو خانواده م ..کلي بهمون تعارف کردن که بريم خونشون ...مامان بزرگ ازمون عکس گرفتن گفتن ميخوام تو گوشيم هميشه باشهه :)

شب من و شما تو حال خوابيديم ..يه لباس خواب خوشگل پوشيدم ..موهامو باز کردم ...مامانت ميگفت وااااي پسرم چه کيفي ميکنه ...من از خجالت داشتم اب ميشدم :) بهترين لحظات رو تو تاريک شب وقتي سرم رو بازوهات بود گذروندم ...وقتي برام ميگفتي و مي گفتي ...وقتي تو تاريکي شب نفساي گرمت به صورتم ميخورد و تو اون تاريکي ميشد برق چشماي روشنت رو ببينم ...وقتي نميزاشتم بخوابي و ميگفتم فقط برام حرف بزن ....

صبح زود بيدار شديم رفتيم جنگل ابرر....هر چي از زيبايي جنگل بگم کم گفتم ....تمام ابرا سر ظهر تا پايين زمين اومدن ... يه بارون خنک به صورتامون ميخورد ... فوق العاده بود ....

بعد از طهر وقتي ديدي دلم پفک ميخواد تا پايين جنگل دستامو گرفتي و بردي تا برام پفک بخري ...مدام ميگفتي بلاخره برات پيدا ميکنم ..و من مست اينهمه عشقت بودم و پا به پات اومدم تا به پفک رسيديم : دي

تو راه جنگل همش مه بود ... مسير خيلي سخت و ترسناک شد .... ماشينا تو گل گير مي کردن ...ولي خداروشکر بلاخره به خونه رسديدم ... از قبل باهم برنامه ريخته بوديم که پياده بريم بيرون و شما برام کادو بخري و بهم پيتزا و ابميوه بدي .... اما شب با بابام رفتيم کارواش و تاساعت 9 شب نيومدين ....

خيلي ناراحت شدم و باهات قهر کردم ...به زور راضيم کردي و برديم اون وقت شب بيرون .... تو راه باهات حرف نميزدم و هي ميگفتي ببخش ميدونم تقصير منه بايد حداقل بهت اس ميدادم و ميگفتم طول ميکشه ...

اکثر مغازه ها بسته بودن و شما عذاب وجدانت بيشتر ميشد ... هر کاري کردي نيومدم پيتزايي ...گفتم مامان شام درست کرده زشته ... سر راه يه مغازه باز بود که همش لباساي ترک داشت کلي ذوق کردي و گفتي شيوا هر چي ميخواي بردار .... منم يه پيرهن حرير برداشتم خيلي نازه ...با يه پيرهن کوتاه کشي ...که تقريبا مجلسيه ...لباساش عالي بودن ...و تو راه بوسم کردي و بازم معذرت خواهي کردي و گفتي از اين به بعد بيشتر حواسم هست ...و برام ابميوه م خريدي ...و برگشتيم خونه ....

شب مامان شما صدام زدن تو اتاقشون و بهم کلي لباس و ماسک مو کادو دادن ..يه لباس خواب و از مکه چند سال پيش اورده بودن و نگه داشته بودن براي زن ِ احسان :) که بهم دادن خيلي خوشگله ...

اخر شب باهم ازون کيکي شکلاتي خورديم و کلي خنديدم اخه مامان شما ميگفت ازون کيک حتما نصفه شب بخورين بيدارين .... همون باعث خندمون شده بود ... اون لحظات رو راضي نيستم با کل دنيا عوض کنم ....

فردا صبحش دوباره رفتيم همون مغازه ديشبي .... يه مانتو مجلسي حرير خريديم خيلي دوسش داررررم .... با يه شلوارک لي خيلي نازه ... براي روزايي که بريم زير يه سقف ايشالاه ... مامان اينام کلي خريد کردن ...رفتيم مغازه باباي شما بهمون کلي جنس داد و ما شرمنده شديم ...چون هر کاري کرديم پولشو قبول نکردن و ميگفتن کادوعه ...

ناهار رو که خورديم ..من و شما نشستيم پاي فيس بوک ... و به رومون نمي اورديم که قراره دوباره ده روز همو نبينيم ...ولي من پر از بغض بودم و از پشت لپ تاپ اروم بوست ميکردم که کسي نبينه ...ساعت سه حاضر شديم که برگرديم ... منو بردي تو اتاقت ...محکم بغلم کردي .... چشمات قرمز شده بود ...گفتي ديگه نميزارم انقدر ازم دور باشي .... انقدر بغض داشتم نمي تونستم حرف بزنم ....

تو راه کلي اشک ريختم بهت اس دادم و بخاطر هم چيز تشکر کردم ....زنگ زدي گفتي شيوا به زور جلوي خودمو گرفتم که نزنم زير گريه ....من به فداي دله تنگتتتتتت ....

با تمام وجود الان که اينجا نشستم دلم اون لحظات ناب رو ميخواد .... دوباره تا ده روز نمي بينمت :(( دلتنگم از همين حالا عزيزترينم ....

همسر ماه  ِ من ..تو بهترينييييييييي .....

نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو "
سه شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۴

دارم میام پیشت ....

دل تو دلم نیست برای دیدنت ...بوسیدنت و بوییدنت ...بعد از 25 روز امروز ظهر راه دیارتونیم ...فقط خدا از دلتنگیمون باخبره ....

این اولین باره دوریمون بعد از اومدنت به ایران انقدر طولانی شده ...تهش 12 روز بوده و این برای دلای ما تو این شرایط خیلی سخت بود ...اصلا موندم چطوری یکسال تحمل میکردیم ....چطوری اون روزا انقدر صبووووور بودم ؟؟

اما خدا طبق اون شرایطی که هست به ادما صبر میده .... شکررررر که اون شرایط سخت تموم شده و ته دلتنگیمون این بوده و فکر نمیکنم دیگه این شرایط باشه چون ایشالاه هفته بعد وسایلتو میاری تو خونه جدیدمون و برای همیشه تهران می مونی ....

فردا قراره بریم جنگل ابر ...جایی که همیشه ازش تعریف می کردی و میگفتی کی بشه شیوا ببرمت جنگل ...و حالا فردا با هم میریم ...شکرتتتتت خدااااااااا

قراراه روزای جدیدی شروع کنیم ....از حالا بهم میگی میای برام غذا درست کنی ؟؟ من پر از عشق میشم و اذیتت میکنم میگم نه بیا خونه مامان اینا بخور دیگه :))

هنوز سرکارم و ساعت دو نیم که تعطیل میشم راه میفتام و با بابا اینا راهی دیار عشق میشیم ...سفری که قرار بود دو نفره باشه و شما بیای دنبالم ...حالا داریم خانوادگی میایم خخخخ 

نفس ِ شیوا ...مررررسی که هوامو اینهمه داری ...مرسی بخاطر اینهمه مهربونییییییییییییت ...عاشقانه عاشقتمممممم

دوستای گلم عیدتوووون مباررررررررررک ...

 

نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو "
جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴

اون گوشه از قلبم که مال ِ هیچکس نیست ....

امروز درست 16 روز ِ که ندیدمت ...و این طولانی ترین زمان دوریمون از مهر ماه شب ِ نامزدیمون هست ...

خدا میدونه تو این مدت چند بار اشک ریختم ..بغض کردم تلخی کردم ...اما شرایط جوری نبود که کنار هم باشیم و مهمترینش امتحانای شماست ....که دو هفته دیگه داری و سخت باید بخونی ....

این جنس دوری ...دلتنگی عجیب فرق کرده با روزای دوستی ..باروزایی که 365 روز رو تحمل می کردیم ....این بار خدا تو رو اون گوشه از قلبم گذاشته ...امن ، محفوظ ... با محبت بیشتر ...الحق که اون خطبه ی عقد این مهر و محبت رو خیلی بشتر کرده و شده یه پیوند ناگسستنی ....

تو این مدت که ننوشتم کلی اتفاق برامون افتاده ...که هیج جا ثبتشون نکردم ...و مهمترینش این بود که دقیقه دو هفته بعد از عقدمون خونه خریدیم ..یه خونه نقلی تو یه جای خوب تهران خداروشکرررر ...این بزرترین دغدغه ی ما بود که به لطف خدا و یاری خانواده ها حل شد ....

امروز با بابات رفتین شیرالاتشو خریدین که عوض کنیم ...مدام میگفتی شیوا انقدر قشنگن ...انقدر ذوق داریم برا هر گوشه از خونه .... الهی همه جوونا خونه دار بشن ....

هفته ی دیگه قرار بود اولین مسافرتم باهات باشه و بریم شهر و دیارتون ... که با اصرار خانواده ات ...خانواده خودمم میان و نقشه هامون نقشه بر آب شد : دییییی این شد که من با خانواده م میام شهرتون تو 3 روز تعطلیلی عید فطر .... هر چند خیلی دوست داشتم تنهایی می اومدم ولی به قول شما وقت زیااااده ....

بلاخره بعد از 24 روز می بینمت ...دلم ضعف میره برات و از من بدتر مامانم ...مدام میگه زنگ بزن به احسان بگو بیاد دلمون پوسید : دی

کلی حرف دارم ..باید بیام از روزای عقد بنویسم از لحظات قشنگمون تا ثبت بشه ...البته اگه بلاگفا قورتششششششش نده 

مرسی که هنوزم هستین ..بیادتون هستم ..امشب دعامون کنین ....

عشق مهربونممم ...خیلی دوستت دارم ..لحظات رو برای دیدنت میشمارم ....

نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو "
پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴

روزهای جدید ....

چقدر دلتنگ نوشتن بودم .... چه روزهایی از دستم در رفته و هیچ جا ثبتشون نكردم ...اما دلم میخواد انجا دوباره بنویسم از نو شروع كنم ...

بنویسم از روزهای جدیدی كه با مرد ِ زندگیم آغاز كردیم ... از روزی كه برای هم شدیم ...اسمامون تو شناسنامه ی هم رفت ....
شیرینی بله ...و عسل سر سفره عقدد رو چشیدیم ...و جاودانه كردیم این عشق رو ....
 
میام و از همه چی می نویسم ....باید دوباره دوستامو پیدا كنم ....
 
پ . ن : ارشیو سال 93 و 94 م پریدههههه ... تمام روزهای شیرین اومدنت ..خاستگاری ...نامزذی و کلی خاطرات دیگه .....و اینکه ادرس قبلیم کار میکنه و وب خوشا راهی که پایانش توو باشی تهیییی شده ...
بازم خداروشکررررر که هست همینم ...دلتنگتونمممم ذوستای ماهم ....
نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو "
شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۴