لحظاتي از جنس پاييز ...پر از دلتنگي
من از تمام آسمان يک باران مي خواهم ...
و از تمام زمين ، يک خيابان را ...
و از تمام تــــو ، يک دست
که قفل شده در دست مـــن !!

حال اين روزهايم کمي متفاوت است با سال هاي قبل .... اين روزها تو عزيزدل عجيب دلتنگ مي شوي ... محال است در هر صحبتي چندين بار نگويي که آخ چقدر دلم برايت تنگ است و من بغض نکنم ...
مثل وقتي که آرام زمزمه کردي ... از وقتي کمتر صدايت را مي شنوم بيشتر احساس غربت مي کنم ... بيشتر تنهايي بر من غلبه مي کند ... با اين حرفت انگار دنيا بر سرم آوار شد ... دلتنگتر شدم ... بيشتر از هر زمان ِ ديگري....
دلم تنگ است براي صحبت هاي طولاني ... بدون خستگي .... ساعتها يک ريز حرف زدن و خنديدن و شيطنت کردن ... آن زماني که نه شما تز و ارائه داشتي و نه من چشمهاي قرمز و خسته ....
+ عزيزتر از جانم ... تو را تا ابد عاشقم ....
++ پاييز ثانيه به ثانيه مي گذرد ... يادتان نرود اينجا کسي هست که به اندازه ي تمام برفها و باران هاي نيامده برايتان آرزوهاي خوب دارد ....
+++ قالب قبليم پريد :( اين قالب قشنگه عايا ؟؟