هوای ِ تو ...
این روزها بدجور نفس تنگی گرفتم ....
می گویند هوا آلوده ست ....
هوایی که تو در آن نباشی ...
آلوده ست ...
مثل هوای این روزهای من ...
مثل دلتنگی هایی که نمی گذارم این روزها
کسی از آن با خبر شود ...
فقط گهگاهی هنگام عبور از خیابان های آشنای ولیعصر و تجریش ....
گوشه ی چشمانم خیس می شوند ...
اشکهایم را پاک میکنم و دوباره
دست در جیبم میکنم و بقیه راه را
به تنهایی طی می کنم ...
باید دلم بفهمد ...که حالا حالاها تنهاست ...
حق ندارد بی قراری کند ...باید تاب بیاورد ...
تا پاییز و زمستان و بهار رد شوند ...
آن وقت شاید وقتش برسد ....
دلکم طاقت بیار ...
++ امشب برامون یه جوری خاص بود ... 20 دقیقه حرف زدیم ... اما کلی می ارزید ....
9-9- 92 بهم قول دادیم ... از راه دور انگشت کوچیکه ی دستمون رو تکون دادیم که یعنی ...قول ِ قول !
دلم خواست اینجا ثبتش کنم ... تا هر دو یادمون بمونه .... اینم یکی دیگه از قولای قشنگ زندگیمونه ...
اهان یه چیز دیگه ... امروز رفتی یه شهر دیگه و برام یه کادوی خوشگل بعنوان سوغاتی گرفته بودی ...
خیلی حس خوبی داشت وقتی که تو اون سفر ِ چند ساعته به یادم بودی ....
+++ اصلا قصد نوشتن نداشتم ..نمیدونم چی شد که اینها رو نوشتم !!!